|
نقد و مقاله های ادبی
|
||
|
وابسته به وبلاگ (غزل قاصدک) |
معمای عرفان در شعر فارسی
«شاعر به ياری هنر، شعر نمیسرايد. بلكه به كمك نيروئی خدايی شعر میگويد.»
افلاطون- رسالۀيون(محاورۀ يون و سقراط)
انسان با شعر، زاده شد. چنانكه با خرد، ترس و حرص. برای ردگيری تأثير شعر در تمدن بشر تا دوردستها میتوان رفت. تا اولين نشانههای بهجا مانده. همواره در ميان دورترين و كوچكترين تجمعات انسانی، كسانیبودهاند كه جادوی كلمات را میشناختند و آن را بهكار میگرفتند. برای تهييج عواطف و احساسات يا ايجاد امن و آرامش. برای به بردگی كشيدن انسان يا رها كردنش از قيد و بند. شعر، اسلحهای میشد در دست آنها كه میشناختندش. ابزاری كه به اقتضایهر عصر و روزگار و بسته به هويت بهكار گيرندگان آن، برای مقاصد گوناگون به كار میرفت. بدين ترتيب شعر و ادبيات در بنای فرهنگها و تاريخچۀ بشر، نقش ويژهای يافت. شعر، ابزار مؤثر پرورش اقوام شد و بسياری از فرهنگهای كهن، وامدار شعر شدند.
شعر هيچگاه از پيامآوری، جدا نبوده است. در پيوند با فرهنگهای بومی، حماسهها و اساطير با شعر درآميختند و از تلاقی آنها اولين نظريههای عرفانیرا میتوان در شعر، سراغ گرفت؛ مردمانی از اقوام باستان، شاعر را پيشگو و پيامآور الهامات فرازمينی و دارای مقامی بلند میدانستند. مردمان اولين جوامع كوچك، شاعر را در حد ساحران، كاهنان و دارندگان مقدرات خويش میشمردند. كسی كه از رازهای هستی، الهام میگيرد. الهامی كه مقدرات قوم را در اختيار دارد و در برقراری ارتباط با قدرتهای پيشگو، مصلحت قوم را میداند و آن را راهبری میكند. در يونان باستان، شعر را چون ديگر هنرها الهام خدايان و وديعۀ آنان میدانستند. و به تبع آن شاعر، مقام الهام خدايان بود. اعراب جاهليت نيز از شيطان يا جن خاص(شيطان شعر) هر شاعر به عنوان ملهم شعر، ياد كردهاند. و اين شيطان را «تابع» يا «تابعه» میخواندند. از اين ديدگاهها الهام شاعرانه با جذبه و شوريدهحالی، ارتباط نزديكی دارد. و انسان هرگز در حالت عادی، يارای درك الهامات فرازمينی را نخواهد داشت. از سويی ديگر پيوند شعر با موسيقی نيز سابقهای ديرينه دارد. موسيقیهای گاه شگفتانگيزی كه هنوز هم میتوان در گوشههای دور زمين يافت. موسيقیای كه وسيلۀ ارتباط با ارواح بود.
پس از دورۀ باستان، ارتباط شعر با ماوراء الطبيعه، شكل معقولتری يافت. آن هنگام شاعر، تنها يك انسان بود. انسانی كه احياناً امكان داشت قدرتهای فراطبيعی داشته باشد. چون ارتباط با آسمان. يا با شاخ و برگ كمتر، تعلق خاطری به پيامبران و رسالتهای الهی داشته باشد. در اين صورت به چنين كسی عارف گفته میشد. و اين البته شامل تمامی دانندگان فن شعر نبود. در سرزمين ما تاريخچۀ مدون شعر را از دوران پس از اسلام اگر بررسی كنيم، درخواهيم يافت كه عرفان پس از رشد و تكامل اوليه در حكمت و فلسفه و ريشهدواندن در نظريات و تئوریهای فلاسفه، از حدود قرن پنجم به شعر راه يافته است و اوج آن را در قرنهای هفتم و هشتم هجری میبينيم. بدينترتيب میتوان گسترش عرفان را در شعر فارسی با پيدايش سبك عراقی و تكامل قالب غزل، همزمان دانست. يعنی زمانهای كه گرايش و همبستگی ايرانيان با جامعۀ اسلامی بيش از پيش افزون شده بود و دانستن زبان عربی، مايۀ مباهات ادبا و دانشمندان به حساب میآمد. تا آنجا كه بزرگترين نويسندگان، آثار خود را به آن زبان، تحرير میكردند. بدين ترتيب انديشه و به تبع آن، شعر به سوی تفكرات اسلامی گرايش شديدی يافت و سبك خراسانی كه تا آن روزگار همچنان نگاهدارندۀ بسياری از واژگان قديم ايرانی بود، با سبك عراقی، جايگزين شد كه حجم وسيعی از واژگان عربی را با خود آورد.
تا پيش از قرن پنجم اگر دقيق شوی، تقريباً هيچ شاعر سبك خراسانی را حتی از شمار بزرگترين آنها نمیتوان سراغ گرفت كه امروزه به عرفان، شهره باشد. عرفان - كه تا امروز هم تنها مترادف با عرفان اسلامی است - پس از آن به شعر ايران راه يافت و سلسلهای بیانتها از عرفای خرد و بزرگ از ميان شاعران سبك عراقی، ظهور كردند. از سنائی و عطار تا نقاط اوجی چون مولانا و حافظ. كار تا بدانجا پيش رفت كه شيفتگان عرفان، گاه سرايندۀ هر رطب و يابسی را در قرنهای هفتم و هشتم در جرگۀ عرفا جای دادهاند. و اين به قواعد زبان فارسی نيز بیربط نبود كه ضمائر مربوط به مؤنث و مذكر در آن، يكسان است و بدينترتيب میتوان حتی مادیترين و زمينیترين شعرها را با توجه به يكسانی ضمائر با تأويلهای معنوی و آسمانی، عرفانی تلقی كرد.
عرفان و شاعران عارف: سادهترين تعريف از «عرفان»، مترادف دانستن آن با خداشناسی است. اما با توجه به شخصی و فردی بودن شناخت از آفرينندۀ هستیبخش و نيز از آنجا كه عرفان، سلوكی فردی است و به حال و مقامهای هر فرد بستگی دارد، تعريفهای برشمرده از آن نيز متفاوتند. پيدايش فرقههای بیشمار دراويش و متصوفه از اينجاست. زيرا كه هر كس از ظن خود به اين مقال مینگريست و تعريف خود را از عرفان، درست میدانست. اينگونه بود كه هر فرقه برای رسيدن به آنچه كه خود ذات هستی و وجود میپنداشت، مراحل و مقامات، وضع كرد و پيروان و باورمندان خود را با اعطای درجات از هم تفكيك نمود. و طبيعی بود كه اين جويندگان يك مقصد، بهزودی در پی تكفير و طرد يكديگر برآيند كه از حوصلۀ اين مقال، خارج است. تعريف روشنی اما از شاعر عارف، هيچگاه ارائه نشده است و معياری نيز در اين بين، وجود ندارد. حتی برای آن شاعران كه بهطور مشخص پيرو فرقههای مختلف تصوف بودهاند. آموختهايم كه شعرايی خاص را بهعنوان «عارف» بشناسيم و چند نام مشخص را سرسلسلۀ آنان، قلمداد كنيم. همين! و همواره هم تنها اسناد استدلالمان همانا اشعارشان - آنهم چند شعر و چند تكبيت بارها تكرارشدهشان- بودهاست. و هيچگاه نخواستهايم به اعمال سليقههای كاتبان و مستنسخين شعر در طول قرنها توجه نشان دهيم كه نسخههای بسيار متفاوت و گاه متضاد از ديوانهای شعر هركدام از شعرایقديم را روی دستمان گذاشته است. ما هيچگاه توجه نكردهايم كه حجم وسيعی از رباعيات خيام به نام ديگران هم نقل شدهاند. يا ديوانی كه به منصور حلاج نسبت میدهيم، با توجه به سير زبان شعر در آن روزگار، ممكن نيست از او يا معاصرانش باشد. يا آنكه روايات تذكرههای قديم به گونهای است كه كه در موردی همانند باباطاهر، میتوان حتی در وجود شخصی به اين نام نيز تجديد نظر كرد چه رسد به انتساب برخی از دوبيتیها به او. واقعياتی از اين دست، هيچگاه اهميت نداشتهاند، مهم تنها اين بود كه چند نام ديگر به سياهۀ بیپايان عرفا در ادبياتمان افزوده شود.
عرفان و شعر معاصر: اين مشكل در ادبيات معاصر و با ظهور قالبهای مدرن شعر، وضعيت پيچيدهتری يافته است. تقابل غريب ادبيات نو و كلاسيك ايران، عامل اصلی اين پيچيدگیاست. عصر عارفان بزرگ شعر فارسی البته قرنها پيش، پشت سر گذاشته شده است. اما درفش عرفان هرگز به تمامی به زمين نهاده نشد و همواره بودهاند سالكان و صوفیمسلكانی كه اين راه را در ادبيات ما ادامه دادند. اما در سالهای پيدايش شعر نو آنچه از عرفان در شعر كلاسيك مانده بود، تنها به تضمين ابيات گذشتگان يا سرودن اشعاری در خصوص وقايع مذهبی چون واقعۀ كربلا و مدح پيشوايان دين، محدود میشد.
با ورود به قرنهای جديد، دورۀ تنوير افكار و گسترش آگاهیها ادبيات سرزمين ما ناگزير از ايجاد تغييرات اساسی و پذيرش قالبهای شعری جديد شد. قالبهای شعری جديدی كه واژهها و تركيبات جديد نيز با خود آوردند و افقهای متفاوتی پيشچشم شعر نهادند. ادبيات جديدی كه به روشنی وامدار مغرب زمين بود بیآنكه دنبالهروی آن باشد. و به تبع آن عرفان غربی آنهم از نوع مدرنش نيز رخ نشان داد. عرفانی كه با عرفان شرقی ما بهكلی متفاوت بود؛ تمام پردهها را میدريد و همراه پيروان افيونزدۀ خويش گاه حتی سر از دوزخ و عالم شياطين و خدشهدار كردن چهرۀ پيامبران در میآورد. و اين برای ما كه خود از صادركنندگان عرفان مشرقزمين بودهايم، گران آمد. در اين ميان، عدم تقيد برخی از شاعران بزرگ نوپرداز به باورهای عامه در اشعارشان - فارغ از درست يا غلط بودن اين باورها- و هنجارشكنیهای صورتگرفته توسط آنان به اين پيچيدگی اوضاع بيش از پيش دامن زد. باورها و هنجارهايی كه شعر كهن در تثبيت آنها بیتأثير نبوده است.
دلايلی از اين دست بودهاند كه باعث جبههگيریهای خصمانه از دو سو شدند؛ دوستداران ادبيات كهن تا مدتها شاعران نوپرداز را - سوای استثاء غير قابل انكاری چون سهراب سپهری- ناديده گرفتند و نوپردازان نيز از ادبيات كهن رو برتافتند. چرا كه غايت اينان در طغيان در برابر هنجارهای نادرست و بيان دردهای ملموس انسانی بود و آنان عرفان را در تكرار هزاربارۀ حرفهای زيبای گذشتگان میدانستند. در يك سو شاعر به لطف كودكانۀ اعجاز، جهان را با الگوی خويش میآفريند و از سوی ديگر شعر از عالم غيب میآيد و شاعر همان را میگويد كه سلطان ازل به او گفته است. همين مسائل باعث جا افتادن شاعران بزرگ زمانۀ ما از جرگۀ عارفان شعر فارسی شد و سياهۀ دانندگان راز، به بزرگان ادبيات كهن، محدود ماند. از اين ديدگاه میتوان شعر معاصر را با شعر سبك خراسانی سنجيد كه هيچكدام از بزرگان اين دو سبك، عارف به حساب نمیآيند. هر چند كه گاه شعرهای معاصران نيز با عارفانهترين سرودههای كهن، پهلو بزند:
... ای دستان بیغبار پُر پرهيزی كه
مرا به هنگام نوازشهای مادرانه
از جفت آگاهی
به وجود دشمنان و سياهدلان
غرقۀ اندوه میكنيد!
مرا به ايمان دوران جنينی خويش بازگردانيد
تا ديگرباره
با كلماتی كه اكنون جز از فريب و بدی سخن نمیگويند،
سرود نيكی و راستی بشنوم.
ای همسفر
كه رازهای قدرتهای بيكران تو بر من پوشيده است!
مرا
به شهر سپيدهدم،
به واحۀ پاكی و راستی برگردان!
مرا
به دوران ناآگاهی خويش بازگردان
تا علفها به جانب من برويند
تا من
به سان كندو
با نيش شيرين هزاران زنبور خرد
از عسل مقدس،آكنده شوم،
تا چون زنی نوبار
با وحشتی كيفناك
نخستين جنبشهای جنين را
به انتظار هيجانانگيز تولد نوزادی دلبند، مبدل كنم
كه من،
او را بازيافتگی خواهم ناميد.
همبستر ظلمانیترين شبهای از دستدادگی
- من
او را بازيافتگی نام خواهم نهاد. (بخشی از شعر «با هم سفر» احمد شاملو)
شعر هيچگاه نمی تواند بهكلی از عالم معنی،تهی باشد. ساختن شعر، نوعی آفرينشگری است چه محصول فكرهای خيالانگيز باشد يا حاصل الهامات غيبی. در هر دو حال تهرنگی از معنی در آن هست اما اين نكته، مسلم است كه شاعر امروز نمی تواند چون گذشتگان، خود را محصور به همزبانی آسمانها كند. او ناچار است كه با زبان انسانی از وضع بشريت و خطاب به انسانها سخن بگويد. حتی در صورت پرواز به اوج فراسوها از بازگشت به واقعيت و سر و كار داشتن با زمينيان، گريز نيست. در اعصار جديد، سير بیانقطاع عالم قدس و ساحت معنوی، ممكن نيست. شاعر امروز ناگزير است كه در زمين بهسر برد. با همنوعان خود زيست كند و هزار نوع مشكل معاصرشان را بشناسد. مسائلی كه هرگز برای شاعران كهن، مطرح نبودهاند. همزادان ناگزير تمدن مدرن. از اينجاست كه لزوم تغيير تعاريف قديمی عرفان و شاعر عارف بهخوبی احساس میشود. تغييراتی كه میتواند زمينهساز پذيرش آسانتر شعر معاصر در بارگاه عظيم ادبيات فارسی باشد. آنگاه ما ديدگاه متعادلتری در زمينۀ عرفان در ادبياتمان خواهيم داشت و تنی چند از نوپردازان بزرگ نيز كه دردهای بزرگ هستی را در اشعارشان پيش روی خواننده گذاشتهاند، جايی در ذهن شيفتگان عرفان خواهند يافت. همچنانكه در خصوص تصوف و عرفان در شعر پارهای از سرايندگان قرنهای گذشته نيز تجديدنظر خواهد شد.